لوک بسون
Luc Besson

لوک بسون در 18 مارس 1959 در پاریس به دنیا آمد . از نوجوانی علاقمند عکاسی و سینما بود. در 17 سالگی مدرسه را ترک کرد تا یک فیلم کوتاه بسازد . پس از آن به عنوان همکار تدوین و مشاور کارگردان کار کرد و چند اثر کوتاه دیگر ساخت . اولین فیلم بلندش " آخرین نبرد " در 24 سالگی موفقیت بزرگی برایش بود .
کودکی و داستان نویسی
با مادرم زندگی می کردم که برای مراقبت از برادر کوچکترم خانه می ماند . سه سال در رم و ... بعد رفتم مدرسه شبانه روزی و آنجا شروع کردم به نوشتن داستان های علمی – تخیلی . همین فیلم "عنصر پنجم " .
سال 1977 بود . دویست صفحه نوشتم . بعد آن را خواندم و پاره کردم . بعد دویست صفحه دیگر نوشتم که حدود نیمی از آن بد نبود . اما بعد مجبور شدم بروم سر کار و دیگر برای نوشتن وفت نداشتم .
سینما و کودکان
به نظر من سینما مخصوص بچه های زیر 15 سال است ! این بهترین سن است . وقتی که بزرگتر می شویم . همه چیز را با منطق و عقل می سنجیم .
اولین فیلم تاثیر گذار
اولین فیلمی که مرا واقعا تکان داد ، پرواز بر فراز آشیانه فاخته ( دیوانه از قفس پرید ) در 17 سالگی بود .
جادوی قصه فیلم
نقاشی ها و عکس ها برای درک و فهمیدن حرکت ، بسیار خوب هستند چون داستانی وجود ندارد تا شخص را بیازارد .
وقتی که یک فیلم بسیار خوب از آب در می آید ، تما شاگر تماما ذهنش متوجه داستان فیلم می شود و حتی توجهی به این مساله ندارد که محل قرار گرفتن دوربین کجاست . بار اول که من این" پرواز بر فراز آشیانه فاخته " با فیلمبرداری " هسکل وکسلر " و " بیل باتلر " را دیدم ، اصلا نمانده بود . و نمی توانستم بگویم و جای دوربین کجاست ؛ چون داشتم گریه می کردم و کاملا تحت تاثیر فیلم قرار گرفته بودم . من اغلب 3 یا 4 دفعه مجبورم یک فیلم را ببینم تا متوجه شوم کارگردان ؛ فلان صحنه را چگونه در آورده است
نوع نگاه به اکشن
به نظر من برای گرفتن یک صحنه اکشن دو روش وجود دارد .
در روش آمریکایی ، همه دوست دارند که در مرحله بعد از تولید اکشن را اضافه کنند به این ترتیب که اول به کمک 6 دوربین نماهایی را فیلمبرداری می کنند و در هنگام تدوین به آن ریتم می دهند . بنابراین ، یک صحنه 25 ثانیه ایی خواهیم داشت که حاصل تدوین 6 زاویه دوربین است .
اما من ، هر صحنه اکشن رامثل باله ، روی کاغذ می نویسم و حرکات ، کاملا با موسیقی هماهنگی دارد .
معمولا یک صحنه مبارزه را در طول 10 روز و با استفاده از 1 یا 2 دوربین و افرادی اندک فیلمبراری می کنم .
***
پس از ساختن " آبی بزرگ " چون پروژه پر زحمتی بود و خیلی طولانی هم شده بود و برخوردهای اولیه هم خوب نبود ، نمی خواستم سراغ پروژه دیکری بروم . بنابراین " نیکیتا " را ساختم که فیلمی نسبتا که جمع و جور بود . از طرفی چون " آبی بزرگ " را به زبان انگلیسی ساخته بودم ؛ می خواستم فیلم بعدی ام به زبان مادری ام که با آن راحت ترم .
پس از آن کا ر روی آتلانتیس را شروع کردم ؛ چون " آبی بزرگ " و" نیکیتا "
پر فروش بودند و من می خواستم با آتلانتیس بگویم : « ببخشید اما کار من صرفا ساختن فیلم های پر فروش نیست بلکه می خواهم ازین غراتر بروم .»
اما آنهایی که حرف مرا می فهمیدند به من گفتند که فیلم محبوبشان آتلانتیس است . خودم هم ، 3 هفته پیش دوباره آن را دیدم و از آن خوشم آمد .
بیرون آمدن از آن پروژه مثل بیرون آمدن از حمام سونا بود . به عنوان کارگردان از آن خیلی یاد گرفتم .
سینما همیشه یک ساختار واحد دارد : یک قهرمان ، شروع ، گسترش و پایان
بالاخره موقعی می رسد که آدم می خواهد فیلم خودش را بسازد . کمپانی " گومون " این اعتماد به نفس را به من داد و " عنصر پنجم " شروع شد .
ژ

