|
هر هنرمند نود درصد نابغه و ده درصد مجنون است هر دیوانه نود درصد مجنون و ده درصد نابغه است ! ژان پل سارتر
|
لوک بسون
Luc Besson

لوک بسون در 18 مارس 1959 در پاریس به دنیا آمد . از نوجوانی علاقمند عکاسی و سینما بود. در 17 سالگی مدرسه را ترک کرد تا یک فیلم کوتاه بسازد . پس از آن به عنوان همکار تدوین و مشاور کارگردان کار کرد و چند اثر کوتاه دیگر ساخت . اولین فیلم بلندش " آخرین نبرد " در 24 سالگی موفقیت بزرگی برایش بود .
کودکی و داستان نویسی
با مادرم زندگی می کردم که برای مراقبت از برادر کوچکترم خانه می ماند . سه سال در رم و ... بعد رفتم مدرسه شبانه روزی و آنجا شروع کردم به نوشتن داستان های علمی – تخیلی . همین فیلم "عنصر پنجم " .
سال 1977 بود . دویست صفحه نوشتم . بعد آن را خواندم و پاره کردم . بعد دویست صفحه دیگر نوشتم که حدود نیمی از آن بد نبود . اما بعد مجبور شدم بروم سر کار و دیگر برای نوشتن وفت نداشتم .
سینما و کودکان
به نظر من سینما مخصوص بچه های زیر 15 سال است ! این بهترین سن است . وقتی که بزرگتر می شویم . همه چیز را با منطق و عقل می سنجیم .
اولین فیلم تاثیر گذار
اولین فیلمی که مرا واقعا تکان داد ، پرواز بر فراز آشیانه فاخته ( دیوانه از قفس پرید ) در 17 سالگی بود .
جادوی قصه فیلم
نقاشی ها و عکس ها برای درک و فهمیدن حرکت ، بسیار خوب هستند چون داستانی وجود ندارد تا شخص را بیازارد .
وقتی که یک فیلم بسیار خوب از آب در می آید ، تما شاگر تماما ذهنش متوجه داستان فیلم می شود و حتی توجهی به این مساله ندارد که محل قرار گرفتن دوربین کجاست . بار اول که من این" پرواز بر فراز آشیانه فاخته " با فیلمبرداری " هسکل وکسلر " و " بیل باتلر " را دیدم ، اصلا نمانده بود . و نمی توانستم بگویم و جای دوربین کجاست ؛ چون داشتم گریه می کردم و کاملا تحت تاثیر فیلم قرار گرفته بودم . من اغلب 3 یا 4 دفعه مجبورم یک فیلم را ببینم تا متوجه شوم کارگردان ؛ فلان صحنه را چگونه در آورده است
نوع نگاه به اکشن
به نظر من برای گرفتن یک صحنه اکشن دو روش وجود دارد .
در روش آمریکایی ، همه دوست دارند که در مرحله بعد از تولید اکشن را اضافه کنند به این ترتیب که اول به کمک 6 دوربین نماهایی را فیلمبرداری می کنند و در هنگام تدوین به آن ریتم می دهند . بنابراین ، یک صحنه 25 ثانیه ایی خواهیم داشت که حاصل تدوین 6 زاویه دوربین است .
اما من ، هر صحنه اکشن رامثل باله ، روی کاغذ می نویسم و حرکات ، کاملا با موسیقی هماهنگی دارد .
معمولا یک صحنه مبارزه را در طول 10 روز و با استفاده از 1 یا 2 دوربین و افرادی اندک فیلمبراری می کنم .
***
پس از ساختن " آبی بزرگ " چون پروژه پر زحمتی بود و خیلی طولانی هم شده بود و برخوردهای اولیه هم خوب نبود ، نمی خواستم سراغ پروژه دیکری بروم . بنابراین " نیکیتا " را ساختم که فیلمی نسبتا که جمع و جور بود . از طرفی چون " آبی بزرگ " را به زبان انگلیسی ساخته بودم ؛ می خواستم فیلم بعدی ام به زبان مادری ام که با آن راحت ترم .
پس از آن کا ر روی آتلانتیس را شروع کردم ؛ چون " آبی بزرگ " و" نیکیتا "
پر فروش بودند و من می خواستم با آتلانتیس بگویم : « ببخشید اما کار من صرفا ساختن فیلم های پر فروش نیست بلکه می خواهم ازین غراتر بروم .»
اما آنهایی که حرف مرا می فهمیدند به من گفتند که فیلم محبوبشان آتلانتیس است . خودم هم ، 3 هفته پیش دوباره آن را دیدم و از آن خوشم آمد .
بیرون آمدن از آن پروژه مثل بیرون آمدن از حمام سونا بود . به عنوان کارگردان از آن خیلی یاد گرفتم .
سینما همیشه یک ساختار واحد دارد : یک قهرمان ، شروع ، گسترش و پایان
بالاخره موقعی می رسد که آدم می خواهد فیلم خودش را بسازد . کمپانی " گومون " این اعتماد به نفس را به من داد و " عنصر پنجم " شروع شد .
ژ

سینما چیست !؟
یک روز دگای نقاش که داشت سعی می کرد شعری بگوید به ملارمه ً شاعر برخورد و به او گفت : « من سعی داشتم شعر بگویم اما هیچ اند یشه ایی به ذهنم راه پیدا نمی کند » . مالارمه پاسخ داد : « اما شعر را با اندیشه نمی نویسند ؛ با کلمه می نویسند » .
در سینما هم همینطور است ؛ فیلم را از نماش زندگی نمی سازید بلکه از کنار هم گذاشتن تصویرها می سازید . ما بیش از آگاه هستیم واین ما را به خطا می برد . ما فقط باید به احساسات و حواسی که به ما دروغ نمی گویند اتکا کنیم . زیرکی ما مانع داشتن تصویری درست از چیز می شود . من همیشه در مرز خطرناک بین بیش از حد نشان دادن و به اندازه کافی نشان ندادن حرکت می کنم . انگار روی طناب بند بازی هستم که در هر طرف آن پرتگاهی است .
سینما هنر نشان دادن هیچ است
من که هستم !؟
نمی خواهم متوران سر ( به معنای کارگردان ) خوانده شوم . ترجیح می دهم متوران اوردر ( نظم آفرین ) نامیده شوم . چون برای من فیلم سازی ترکیب تصویر ها و صداهای چیز های حقیقی است به طریقی که آن ها را تاثیر گذار کند .
نفس عمیق
قهقهه بر واقعیت های روزمره
" نفس عمیق " به مثابه دهل تو پری است که آوازش از نزدیک خوشتر است . شاید هم خشک و تر !
به هر حال تر یا خشک بودن این چنین فیلمهایی بسته به علاقه پی گیران جدی سینمای ایران است که در میان خیل فیلمهای آب و گوشتی تولید شده ، با این فیلم تیمم کنند یا وضوی عاشقانه و نقادانه بگیرند یا نگیرند .
نگاه تیممانه ! بر نفس عمیق واجب است . از چند جهت و به دو دلیل محکم : دلیل دوم اینکه کمتر از 48 ساعت بر پرده یکی از سینماهای شهرمان اکران شد و دلیل اول اینکه فیلم نه آب زیادی دارد و نه گوشتی باب دندان علاقمندان لب و لوچه و و ماکن ها و چهره های جورواجور ، روی پرده سینما !
اما توانسته با فیلمنامه استخوان دار و علی السویه خویش ، بدون هیچ حاشیه و جو سازی های مرسوم و ایضا من درآوردی محبوب منتقدان و مخاطبان خود باشد .
قبل از دیدن " نفس عمیق " تصور اینکه فیلم با موضوع و دغدغه تکراری اش یعنی نسل جوان و پرداخت گنگ و غیر متعارف ، فیلمنامه فرم گرا و اجتناب از گزینش بازیگران معروف ، چطور توانسته انقدر دلنشین و در بسیاری از صحنه ها آنقدر کمیک درآید که تماشاگر از ته دل به واقعیت روزمره اما سیام و تلخ تصویر شده دور بر خود قهقه بزند ، دور از دسترس به نظر می رسید . کاری که از عهده استاد توانای سینما " بیلی وایلدر " بر می آمد که میتوانست تصویر خون آلود چاقویی را پس از قتل نشان دهد در حالی که تماشاگر از از خنده فرو خورده خود روی صندلی سینما سکسکه بگیرد . اما
" نفس عمیق " کمدی نیست ؛ فیلمی است تلخ و افشاگرایانه از زندگی یک نسل از همه طرف تو سری خور ! و اگر در فضای فیلم قرار بگیرید به مانند چاقوی کند و زنگ زدهایی است که پوست و گوشت احساسات به خواب رفته شما را به شکل زجر آوری_ همچون فصل های تکه تکه فیلم _از هم می درد !
فیلمی که اگر در مسیر درست فرار می گرفت و پخش کننده و مبلغ قوی خارجی داشت ، شاید می توانست نماینده سینمای ایران در بخش فیلم های غیر انگلیسی زبان اسکار باشد و نام پرویز شهبازی را بیش از پیش بر سر زبانها بیاندازد . فیلمسازی که در فضای سینمای کیارستمی تنفس کرده و با نفسی عمیق ! این چنین به سوی فیلم های داستان گو دور خیز کرده است . کما اینکه این دغدغه را در همان
اول خود " مسافر جنوب " نشان داده بود . " نفس عمیق " با دوربین کمابیش ساکن و کم تحرک و میزانسن های نه چندان پیچیده اما هوشمندانه ثابت می کند که می توان واقعیت را آن طور که هست تصویر کرد.مولفه ای که در سینمای ایران مختص سینمای ایران مختص فیلمهای کیارستمی است که می تواند مفاهیم : ایثار ، نوع دوستی و... را در همان پلان پایین و بالا رفتن از تپه همان پسر بچه " خانه دوست کجاست " در اذهان عموم ثبت کند . اما بررسی اینکه پرویز خان شهبازی در به تصویر کشیدن واقعیت وجودی یک موضوع ،چقدر متاثر از سینمای کیارستمی بوده ، یک بحث است و نگاه جدید و فرم گرای این فیلمساز خوش آتیه بحثی دیگر ... چه باک از اینکه فیلمسازی ، تحت تاثیر فضای فکری و نگرشی فلان قرار بگیرد ؛ ولی حرف ، حرف خودش باشد و سرانجام کار به تقلید صرف ختم نشود .
فیلمنامه بکر، گزیده گوی و بدون حواشی و شعار " نفس عمیق" درباره دو جوان به آخر خط رسیده و عصیانگر است که خود نیزتعبیری از اعمالی مه انجام می دهند ، ندارند .ما به ازای آنها را براحتی در میان جامعه پیدا کرد . فیلمنامه نویس هم با انتخاب سر گرانی و پوچی این دو جوان به عنوان تم اصلی فیلمنامه ، باقی اثر را با نگاه به آن شکل داده است . حتی ورود شخصیت پر جنب و جوش و پر حرف " آیدا " که به ظههر برای گرما بخشیدن به فضای فیلم و زندگی این دو جوان – بخصوص منصور- آورده شده است ؛ نه تنها هیچ کنش دراماتیزه ایجاد نمی کند بلکه بر سردی فضای فیلم می افزاید .
یعنی قصد فیلم نامه نویس هم همین بوده که شخصیت ها و داستان فیلم را زیر سایه ساختار تکه تکه و معما گونه فیلم قرار بدهد و در عوض ، از آن پیراهن آبی و مو های بلند – که تا به آخر مشخص نمی شود که متعلق به کیست – به عنوان عنصر تعلیق و اتصال دهنده سکانس ها استفاده کند .
شخصیتهای به اصطلاح خاکستری فیلم هم هیچ تغییری نمی کنند ؛ کامران افسرده و آخر خط رسیده ایی که هیچ چیز برایش اهمیت ندارد و منصور که امید را در جنب جوش ها ، شادیها و چهره همیشه خندان آیدا جستجو می کند . و خود آیدا سادگی و بی غل و غشی را در اعمال منصور پیدا می کند . « نفس عمیق» فیلمی است مستقل ، از ذهن سینما گری که دغدغه فرم دارد . فیلمی که از یک موضوع اجتماعی ، باپرداختی سینمایی و داستان پرداز و ژانر مخصوص به خود ؛ به فرم گرایی که مورد نظر سازنده بوده رسیده است و این یعنی نگتهی جدید و هنرمند انه که از عهده هنر مندان تجربه گرا بر می آید ؛ آنهایی :ه فیلم ساختن شغلشان نیست بلکه هنر ذاتی شان به حساب می آید .
نگاهی به سریال جابربن حیان
......هر سال به سیاق سال های گذشته تلويزیون ایران علاوه بر قلع و قمع کردن فیلم
های خارجی و ایرانی ساخت وپخش جنگ ها و برنامه های اکثرا تقلیدی و الگو
برداری شده از کانال های خارجی وظیفه ی خود میداند که در راستای هدایت عمومی ! در سریال پراکنی هم وارد شده تا از رقبا عقب نماند .....از آغاز انقلاب اسلامی تا کنون انواع و ارقام سریال های جورواجور از تاریخی و حماسی گرفته تا ملودرام و
خانوادگی.....ساخته شده که بعضی از آنها چه از لحاظ هنری و چه از نظر اقبال
عمومی مورد توجه قرار گرفته و ماندگار شده اند که از میان انها میتوان به"هزار دستان"و"کوچک جنگلی"و"روزی روزگاری"و "کیف انگلیسی" اشاره کرد البته این مجموعه ها هم موفقیت خود را بیشتر مدیون ذوق هنروری و عرضه سازندگانش بوده
اند از سیاست های چند سال اخیرسیمای جمهوری اسلامی ایران ساخت سریال ها و
مجموعه های تلوزیونی بر اساس شخصیت های تاریخی مذهبی و ائمه اطهار بوده که
از دوران اقایان هاشمی و لاریجانی به جناب آقای مهندس ضرغامی به ارث رسیده است سریال هایی مثل "امام علی (ع)" "تنها ترین سردار" "ولایت عشق" "مسافر ری" "روشن تر از خاموشی" و این اواخر "جابر بن حیان" که هدفشان شناساندن
شخصیت های مهم تاریخی و مذهبی و اشنا کردن مردم و بخصوص نسل جدید با این
بزرگان است البته این چند سطر نه یاد ایام است و نه مرور کارنامه ی تلوزیون ایران بلکه مقصود اشاره به مجموعه ای است که در راستای همان معرفی افراد بزرگ تاریخی و مذهبی در اوایل محرم امسال از شبکه ی سوم سیما پخش شد از چند سال پیش که اپیدمی پخش سریال ها و مجموعه های تلوزیونی در حال و هوای ماه رمضان اوج گرفته و تقریبا جای خود را نیز درست یا غلط باز کرده مدتی هم هست که شاهد پخش سریال هایی در حال و هوای ماه محرم هستیم البته نه به گستردگی
ماه رمضان "شب دهم" "روشن تر از خاموشی" و امسال یک سریال تاریخی که از قضا هیچ ربط مستقیمی هم باوقایع محرم و عاشورا ندارد به نام "جابر بن حیان" پسر حیان توسی حکیم و ریاضی دان و از یاران و شاگردان نزدیک امام صادق (ع) همین القاب کافی است تا نتوانیم به راحتی از کنارنام این مرد بزرگ و بی اعتنا نسبت به سریالی که از روی زندگی او ساخته شده بگذریم چرا که چه بخواهیم چه نخواهیم وی
یکی از شخصیت های مهم علمی مذهبی ایران در زمان خود بوده است اما همین اعتنا و توجه باعث کلی اعصاب خوردکنی می شود اگر شما نیز به موجب بیکاری موضعی و توفیق اجباری مایعات خجالت از خود و تحقیر را به جان خریده و با در دست گرفتن کنترل تلوزیون و از این کانال به ان کانال افتاب بالانس زدن ها بالاخره از روی کنجکاوی و به اعتبار نام "جابر بن حیان" به تماشای این سریال فارسی نشسته باشید در خواهید یافت که چه عرض میکنم برخورد با چنین سریال اشفته ای که از قضا نام شخصیت بزرگی را هم به دوش می کشد و مخاطب شناسی شفافی هم ندارد ادم را شوکه می کند البته در طی این سال ها نسبت به انواع شوک های صدا و سیما یی !عادت کردهایم اما عاملی که ادم را انگشت به دهان میکند سیاست های دو گانه دست اندر کان سیما در برخورد و تصویب فیلم نامه ها و طرح هایی است که گاه ان قدر تنگ نظرانه و یکسویه است که از خان اول هم عبور نمی کنند و گاه برنامه هایی روی انتن میرود که هفت جدمان را متحیر میکند تحیر از ان لحاظ که ان هایی که دایه تعهد نسبت به تمام امور دنیوی و اخروی و..... دارند و در راستای هدایت عمومی تلاش می کنند چطور می شود که در عمل به آرمان های خود به سکسکه می افتند ان طور که از شواهد و قرائن پیداست این سریال هم جز دسته دوم سیاست گذاری سیماست یعنی "بسازید بره کی به کیه" انتخاب نادرست بازیگران فیلم نامه ی فارسی وار مجموعه اساسی ترین ضربه را به سریال زده است فیلم نامه ای که در جوار کارگردانی باری به هر جهت بازی های کارتونی طراحی صحنه ی کلیشه ای باعث شده که این تنها بیت المال باشد که حرام میشود این طور که پیداست قرار است تا سال ها مجموعه "امام علی (ع)" به عنوان بهترین سریال ها که در زمینه ها ساخته میشوند در صدر باقی بماند و کسی به عنوان کارگردان چنین مجموعه هایی به گرد داود میر باقری نرسد کسی که هم خوب می نویسد خوب کارگردانی می کند و نیز بازیگر ها را درست انتخاب کرده و در حد انتظار از ان ها بازی میگیرد مواردی که در سریال"جابر بن حیان" به هیچ وجه به چشم نمی خورد بنابر این اویزان باقی می ماند البته شاید نتوان بودجه و هزینه که برای ساخت امام علی (ع) به کار رفته بود را با این سریال مقایسه کرد اما ضعف فیلم نامه و کارگردانی را نمی توان با هیچ بودجه عظیمی جبران کرد بلایی که قبلا هم دامن گیر "تنها ترین سردار " "ولایت عشق" هر دو ساخته های مهدی فخیم زاده بود و این وسط تنها بیت المال بود که تارومال شده
هفت هشت سال پیش اقای "حسن جوهرچی"ان روز ها که در سایه سریال شسته رفته ای به نام "در پناه تو" به کارگردانی حمید لبخنده اسمی برای خود در کرده بود در یک مصاحبه ی مطبوعاتی اعلام کرده بود اگر فیلمی درباره ی زندگی اریون برزن یکی از سرداران ایران که در برابر حمله ی اسکندر مقاومت کرده بود ساخته شود حاضرم نقش اورا بازی کنم بعه از گذشت چندین سال از ان مصاحبه روشن نیست چه عاملی باعث شده که حسن خان جوهرچی از چه رو به این نتیجه رسیده است که میتواند در قالب جابر فرو روند؟ چرا که نه تنها درایفای نقش خود موفق نیستند بلکه فیلم نامه ابکی مجموعه هم باعث شده که فقط کاریکاتوری خنده دار از شخصیت مهم علمی مذهبی روی انتن برود دست اندر کاران سریال اعلام کرده بودند که این مجموعه تنها به مقطعی از زندگی جابر بن حیان خواهد پرداخت که مسئله در ذات خود بد نیست به این معنا که سریال یا فیلم تاریخی ساخته اند فقط ارائه بیو گرافی صرف نیست این که فلانی در کدامین روز ماه یا سال به دنیا امده و چطور شد مرد...... جور دیگری هم میشود به این مسائل پرداخت اما قضیه این است که جور دیگر نگاه کردن این نیست که بنشینیم و از برای خودمان بی مایه تخیل کنیم و به بهانه ی معرفی افراد بزرگ و ارئه ان برای سلیقه ی عمومی "علی بابا و چهل دزد بغداد" به خورد خلق ا... بدهیم چرا که فیلم نامه ضعیف و فیلم فارسی وار این مجموعه نه تنها اعتبار علمی مذهبی جابر را خراب کرده بلکه شخصیت فردی ایشان را نیز زیر سئوال برده است البته غرض دفاع از شخصیت "جابر بن حیان " نیست وی حتما به قدر کافی وکیل مدافعان خاص خود را دارد که دفاییه و یا شکواییه خود را اعلام دارند حرف سر این است که با این فیلم نامه بی در و پیکر و تخیل بی مایه به جای پسر حیان توسی اریو برزن ابو مسلم و یا رستم هم بود بلایی بهتر از این سرشان نمی امد بر اساس داده های این سریال جابر شخصی بوده متزلزل که مدام از این در به ان در از این خانه به ان خانه و از این شهر به ان شهر گریزان بود و هر از گاهی که موقعیتی ایجاب میکرده در باب علم و مذهب بیاناتی ایراد می فرموده اند و از بد روزگار رقیب عشقی یک راهزن میشود (یا این طور به نظر میرسد که میشود) شاید بگویند که مگر جابر دل نداشته که عاشق شود و یا چه کسی میتواند کتمان کند کهدر ان زمان خلفای عباسی چه بر سر علویان می اوردند فرمایش درست اما فیلم نامه قوام نیافته و تو خالی بازی های سطحی باعث شده تنها چیزی که از ان باقی بماند داستانی است کاراکتر های کارتونی روابط تعریف نشده و یک مربع عشقی اویزان بین حاکم بصره راهزن دختر ثروتمند و جابر بن حیان و در نهایت یک موسیقی پر طمطراق و عذاب اور که نه عربی است نه ایرانی و نه فرنگی انگار که کل سریال را روی ست مونتاژ جاده داده و تایم لاین را با موسیقی ابیاری کرده اند و برای اینکه باسمه ای و بی هویت به نظر نیاید نام جابر بن حیان را از تاریخ بیرون کشیده و بر تارک اثر بخیه کرده اند همه ی این عوامل دست به دست هم می دهندتا اینکه نه شخصیت جابر و نه انگیزه ها و دلایل فرار پی در پی او از دست امرای عباسی باور پذیر به نظر برسد و نه تاریخی که سریال دایه روایت ان را دارد و در نهایت اثری که باقی می ماند یک سریالفارسی است که در کارنامه ی مهندس ضرغامی ثبت می شود ارزوی عاقبت به خیری داریم برای فیلم نامه نویسان و سایر دست اندر کاران این اثر و امثالهم که اگر به ان دنیا اعتقاد داشته باشند باید پاسخ گوی شخصیت تاریخی مثل جابر بن حیان .... باشند تا انها باشند وقتی می نشینند و به مغز مبارکشان فشار می اورند تا در مورد چنین موضوعاتی تخیل کنند بروند علاوه بر مطالعه روی سوژه اصلی خود کمی هم الفبای هنری را که از طریق ان میخواهند عده ای را هدایت کنند را فرا بگیرند محض اطلاع عرض می کنم که اگر منبعی برای مطالعه پیدا نمی کنند توصیه می کنم یک سری به انتشاراتی ها و کتابخانه های دورو بر دانشگاه تهران بزنند انجا مطمئنا چند کتاب مفید درباره ی فیلم نامه نویسی و بازیگری.... پیدا میکنند که به دردشان میخورد
هدف
نويسنده و كارگردان : رامين رحماني
تصوير بردار : وحيد آذر نويد
دستيار كارگردان : شاهين جلالي
مدير توليد : ح هاشميان
عكاس : ابراهيم شيرگير
دستيار تصويربردار : احسان بابايي
تدوين و صدا : رامين رحماني
تهيه كننده : انجمن سينماي جوانان ايران - دفتر اردبيل
بازيگر : مهدي نظري
به جاي خلاصه داستان :
تو يه حيووني ...!
نه بدتر ... من يك انسانم ...!
حضور در فستيوال فيلم كوتاه آنكارا

دو ابر مرد هنر سینما ... خالقان رویاهای به یاد ماندنی ...
برگمان و آنتونیونی دوستاران واقعی سینما را تنها گذاشتند !
مرگ این دو سینماگر را به دوستاران سینما تسلیت می گم !
کرت دونالد کوبين Kurt donald Cobain

کرت دونالد کوبين Kurt donald Cobain رهبر گروه نيروانا Nirvana در بيستم فوريه 1967 در دهکده اي کوچک به نام هوکوايم Hoquaim واقع در 140 کيلومتري جنوب غربي در خانواده اي از طبقه متوسط به دنيا آمد . مادرش وندي اوکانر Wendy O'connor خدمتکار رستوران و پدرش Donald Cobain مکانيک بود . وي اولين فرزند خانواده و داراي يک خواهر کوچکتر به نام کيم بود . کرت در دوران کودکي شخصيتي منزوي و ناهنجار داشت .
هنگامي که در سن 7 سالگي پدر و مادرش از هم جدا شدند وضعيت روحي بدتري پيدا کرد همانطور که در ترانه سيلور Silver خود مي گويد از آن به بعد بود که احساس کرد ديگر مورد حمايت و عشق والدين قرار نمي گيريد . در اين دوره بود که شخصيت ضد اجتماعي کرت شکل گرفت و بازتاب اين رويداد رادر شعر و موسيقي نيروانا مشاهده مي کنيم .
کرت بعد از جدايي پدر و مادرش شبهاي زيادي را در زير يکي از پلهاي شهر ابردين Aberdeen سپري مي کرد و پس از تحمل 2 سال سختي ناگزير به خانه پدرش بازگشت .
کرت محيط مدرسه را دوست نداشت و براي فرار از آن به تنهايي و خفا پناه مي برد . کرت بدليل زيبايي ظاهري همواره مورد توجه دختران همکلاسي قرار داشت و همين امر سبب حسادت پسران مدرسه شده بود و اين مساله او را آزار مي داد . از همين دوره بود که کرت استفاده از مرفين را براي تمدد اعصاب شروع کرد
وي از 9 سالگي با گروههايي مثل بيتلز Beatles و مانکيز Monkees آشنا شد در سال 1979 پدرش در يک کلاب موسيقي شروع به کار کرد و از آن به بعد بود که کرت به گروههايي همچون لدزپلين Led Zepplin بلک سابت Black Sabbath گروه کيس Kiss و گروههاي راک بريتانيايي از جمله سکس پيستولز Sex Pistols و کلش The Clash علاقمند شد .
در دوم فوريه 1981 در چهارده سالگي اولين گيتارش را خريد و از همان زمان لاش خود را براي تشکيل يک گروه زير زميني در سياتل آغاز کرد . وي اولين اجراي گيتار خود در جشن Holloween که در خوابگاه دانشگاه ايالتي اورگين Evergreen برگزار به نمايش گذاشت و مدتي بعد بع عنوان نوازنده مهمان در گروه ملوينس Melvins پذيرفته شد .
سرانجام در سال 1986 تلاش هاي کرت به نتيجه رسيد و گروه نيروانا متشکل از کريس نواسليک Krist Novaslic نوازنده باس ديو گرول Dave Grohl نوازنده درام و خود کرت به عنوان ليدر شکل گرفت . آنها در ابتدا از اسامي پنکاپرو Pen Capcrew اسکيدرو Skid Row تد اد فرد Ted Ed Fred ويندوويپن Windowapne اسکيدرو Skid Row استفاده مي کردند ولي در آخر نام نيروانا که در فلسفه بوذا به معني روشنايي در اوج مي باشد را برگزيدند.
نيروانا تا دو سال به اجراهاي زنده و تنظيم آهنگهاي مختلف پرداخت و در سال 1989 اولين آلبوم خود با نام بليچ Bleach (به نام سفيد کننده) را در استديو ساب پاپ ضبط کردند که هزينه ضبط اين آلبوم فقط 500 دلار بود . در همان سال گروه به برگزاري تورهاي بسياري در سراسر آمريکا پرداخت و اولين کنسرت اروپايي خود را در نيوکاسل انگليس برگزار کرد.
در سال 1991 نيروانا قرارداد جديدي با کمپاني جفن رکوردز منعقد کرد و تلاشها براي بيرون دادن آلبوم بعدي خود را آغاز نمود تا سرانجام در 24 سپتامبر همان سال مشهورترين و پرسروصدا ترين آلبوم خود را نور مايند Never Mind (بي خيالش) را منتشر کرد . اين آلبوم در آن زمان در رتبه 144 فهرست Hit جاي گرفت ولي بعد از مصاحبه اي که برنامه MTV Headbanger Ball با آنها انجام داد و نمايش اجراي زنده اي که از شبکه NBC پخش شد
اين آلبوم و همچنين آهنگ Smell Like Teen Spirit در صدر جدول پرفروشترين ها قرار گرفت و به تعداد 10 ميليون نسخه عرضه شد که 550 ميليون دلار درامد داشت که مبلغ بسيار اندکي به گروه رسيد . اکثر مردم از معني دقيق اشعار سر در نمي آوردند ولي خلاقيت خارق العاده کرت در اجراي وسوسه انگيز و جذاب شنونده را به وجد مي آورد .
شعر:
I HATE MUM
I HATE DAD
DAD HATE MUM
MUM HATE DAD
I JUST WANTED TO MAKE YOU FEEL SAD
من از مامان بدم مي آد
من از بابا بدم مي آد
بابا از مامان بدش مي آد
مامان از بابا بدش مي آد
همه اينا رو گفتم تا کاري کنم که حالت گرفته شه
کرت از شهرت بيزار بود و از اينکه نيروانا به يک گروه راک پرطرفدار و درامدزا تبديل شود نگران بود به همين دليل در اکثر کنسرتها طرفداران خود را از خريدن آلبوم ها و شرکت در کنسرت ها منع مي کرد . از اين رو گروه به اجراي زنده در باشگاهها ي کوچک اکتفا کرد اما از آنجا که اعضاي گروه به شکستن سازهاي خود و به هم ريختن سن عادي داشت سرانجام مجبور به اجرا در سالنهاي بزرگ شد . در همين دوران کرت براي رفع مشکل درد معده خود و خستگي مفرط ناشي از ورهاي زياد و اراهاي پشت سر هم به مصرف مواد مخدر رو آورد .
وي در 24 فوريه 1992 در واکي کي Wakiki واقع در هاوايي با کرتني لاو Courtney Love (رهبر گروه هول در ان زمان و بازيگر فيلم جديد مردم عليه لري فلينت The People vs Larry Flint ) ازدواج کرد و در 18 آگوست همان سال آنها صاحب دختري به نام فرانسيس بين Frances Bean شدند .
در اواسط سال 1992 سومين آلبوم نيروانا با نام اينسکتي سايد Incesticcide منتشر شد و چهارمين آلبوم اين گروه به نلم اين آترو In Utero در يال 1993 تنها در مدت دو هفته در استديو ضبط شد که به خاطر آهنگ من از خودم متنفرم و مي خواهم بميرم به مدت 6 ماه به بازار عرضه نشد و پس از حذف اين ترانه با رضايت کرت آلبوم منتشر شد و در مدت کوتاهي در صدر پرفروشترين ها قرار گرفت . اين آلبوم از سوي رسانه ها به عنوان روشنفکرانه ترين و پرشورترين آلبوم نيروانا شناخته شد خصوصا ترانه هاي Like All Apologies و Heart Shaped Box که نگاه عميقي به ازدواج متزلزل کرت مي انداخت از بهترين هاي اين آلبوم بودند .
وي در سال 1993 به علت مصرف بيش از حد مواد مخدر داوطلبانه براي درمان به بيمارستان مراجعه کرد اما پس از مدتي به خاطر عدم توجه کافي مسئولين بيمارستان به وي قبل از پايان دوره درمان بيمارستان را ترک کرد.
در نوامبر 1993 يک اجراي Unplugged در استديو MTV از نيروانا پخش شد که آخرين کار گروه بود.
کرت چندي بعد در مارس 1994 دست به خودکشي ناموفقي زد که به همين خاطر به مدت 20 ساعت در حالت اغما فرو رفت . او پس از به هوش آمدن از بيمارستان فرار کرد و12 روز بعد با زنداني کردن خود در يک اتاق همسرش را تهديد به خاتمه دادن به زندگي خود نمود ولي پليس با کمک کرتني لاو وي را دستگير کرد .
پس از اين ماجرا پليس وي را به يک کلينيک روان درماني در کاليفرنيا فرستاد ولي وي در اوايل آوريل 1994 تنها پس از گذشت دو روز مراقبت از کلينيک فرار کرد و از کاليفرنيا خارج شد .
سرانجام جسد کرت در 8 آوريل 1994 با صورتي متلاشي شده و اسلحه Shot gun که در دستش قرار داشت و به سمت چانه وي نشانه رفته بود توسط يک کارگر برقکار در اتاقک بالاي گاراژ خانه اش کشف شد .
در کنار جسد او وصيت نامه اش که با جوهر قرمز نوشته شده بود قرار داشت . مخاطبان آخرين نوشنه کرت لاو همسرش و فرانسيس دختر 19 ماهه اش بود . تحقيقات بعدي نشان داد که کرت 3 روز قبل در حاليکه مقدار زيادي مواد مخدر مصرف کرده بود به زندگي خود خاتمه داده است .
«فرانسيس و کورتني، من به خاطر شماها ميرم. کورتني، ادامه بده. به خاطر فرانسيس. اون بدون من خيلي خوشبختتر ميشه؛ دوستتون دارم. دوستتون دارم.»
دو روز بعد بيش از 5000 نفر جمعيت شمع به دست براي ياد بود کرت در سياتل جمع شدند و به متن وصيت نامه او با صداي همسرش گوش دادند .
کرت در همان سال گوشزد کرده بود که علاقه اي براي رسيدن به 30 سالگي ندارد . متاسفانه او راست گفته بود کرت اسطوره اي شد که همانند بزرگاني چون جيمي هندريکس Jimi Hendrix جنيس ژوپلين Jenis Joplin و جيم موريسون Jim Morrison در 27 سالگي از دنيا رفت و علت مرگ وي براي هميشه در هاله اي از ابهام فرو رفت
تقدیم به : بهاالدین ...
احمقها شجاع هستند يا شجاعها احمق !

سادهلوحي دوستداشتني پت و مت، از همان چهرة عروسكيشان پيداست

آن كلههاى تخممرغى بيمو، دماغهاى گنده و شكمهاى چاق با سن و سالي نامعلوم !

آنها براى هر كار كوچك و بزرگي، بايد فكر كنند. براى اين كار هم لازم است كه اول
سرهاى بىمويشان را با انگشتهاى پهنشان خوب بخارانند. انگار كه همهچيز را براى
اولين بار است كه تجربه مىكنند و تاكنون هيچوقت با چنين مسألهاى مواجه نشدهاند.آنها
هميشه به دنبال راهحل بهتري مىگردند و گاهى هم آن را پيدا مىكننداما تا بيايند كارشان را
انجام دهند، دمار از روزگار خودشان و بيننده درميآيد. دمار خودشان با آن غافلگيري پس از
تمام شدن همهچيز درميآيد که با اتفاقى ناگهاني و غيرمنتظره ميفهمند کارشان حسابي بيخ
دارد؛ و دمار بيننده با رودهبر شدن از خنده!

معمولا اولين چيزي که در مورد اين دو شخصيت ميگويند، بلاهت، حماقت، دست و پا چلفتي
بودن،... ساير صفات قابل تمسخر و در بهترين حالت سادگي آنهاست اما اين سادگي و
پخمگي، لاية پنهاني هم دارد پت و مت در مواجهه با مشکلات، كارهايي را انجام ميدهند كه
اکثر ما هيچوقت به سراغ آنها نميرويم چون بنا به تجربۀ خودمان يا ديگران اين کارها
منطقي نيستند و به جواب نميرسند.فرق ما با اين دو شخصيت احمق، در همين است. در
تجربۀ مجدد و آزمايش دوبارۀ تجربهشدهها پت و مت اين کار را ميکنند.جرأت کشف مجدد
راهحلها، حتي احمقانهترين راهحلها را دارند. پت و مت بيشتر از حماقت، شجاعت دارند.
تماشاي کارتون پت و مت، به ما يادآوري ميکند که بسيارى از تجربههايى كه ما از انجام
آنها پرهيز ميکنيم، نه تنها خطرناک و ترسآور نيستند، بلكه مىتوانند در جاي خود بىنظير
و لذتبخش هم باشند. در ماجراهاي پت و مت، ازبارزترين شاخصة انسان معاصر خبري
نيست، از ترس!

پت و مت ترسي از «از دست دادن» ندارند. و همين است که
ما آدمهاي غرق شده در تمدنماشيني، آنها را احمق فرض ميکنيم و خودمان را که هميشه ماتم از دست دادن از شخصيت
و آبرو گرفته تا ثروت و ماديات را داريم، باهوش و زرنگ به حساب ميآوريم. اما پت و
مت واقعا احمق نيستند آنها فقط شجاعاند!
درست است که خود موقعيتها و اتفاقاتي كه براي پتومت به وجود مىآيد كميك و خندهدار
است، اما آن چيزي که اين کارتون را دوستداشتني مىکند، نه فقط همين اتفاقات و ماجراها،
بلکه نوع برخورد بىخيال و راحت پتومت با آن وقايع است.

اين دو از هيچ چيز نميترسند و از هيچ اتفاقى ناراحت نمىشوند.

آنها به خودشان اجازه ميدهند جلوى چشم ميليونها نفر، همهچيز را همانطور كه مىفهمند
و درك مىكنند، تجربه كنند و براى رسيدن به هدفشان از امتحان هيچ روشى و انجام هيچ
حركتى ابا ندارند.
پت و مت «بودن » را احساس مىكنند، تجربه مىكنند، شكست مىخورند و بعد از هر
شكست، راه ديگرى را انتخاب مىكنند بدون آن كه حتى براى يک لحظه ناراحت شكست
قبلي باشند چيزى كه براى انسان معاصر، بسيار اضطرابآور و نگرانکننده است. پت ومت
از شکست نميترسند . بارها و بارها روشهايشان به نتيجه نميرسد. اما اين دو عروسک،
همچنان خونسرد باقي ميمانند. آنها عاشق حل مسأله هستند، نه رسيدن به جواب مسأله .
خود کار و کوشش و تلاش و تجربه است که براي اين دو فيلسوفِ به ظاهر احمق، اهميت
دارد . همين ! پت و مت، خوشبخت هستند و اين خوشبختي را به بيننده منتقل ميکنند .
تماشاي ماجراهاي اين دو، لذت خوشايند غريبي دارد . لذتى كه از تماشاى زندگي و رفتارهاي
دو انسان بىتكلف و بىدلهره به دست ميآيد . انگار كه بخشي گمشده از وجود خودمان را در
اين عروسكها پيدا بکنيم .

آن بخش از وجودمان كه ترس را نمىشناسد و فقط مشغول تجربه كردن است و از اين
سرگرمى و رفتن مداوم به راههاى مختلف خسته نمىشود ماجراهاي پت و مت، تجلي همين
خواست و ميل دروني همۀ ماست.و از همين است که اينقدر دوستداشتني و صميمي است .
پخمه های خوشبخت !

چکها در انیمیشن و سینمای کودک و حتی عروسک سازی سابقه طولانی و پرباری دارند. که به " والت دیزنی چکسلواکی " معروف است .ومهمتر از آن پت ومت را.اولینبار پت ومت در سال 1976 ساخته شد .در اولین قسمت پت و مت کلاه نداشت کلاههای ساین دو تا از قسمت دوم اضافه شد که سه سال بعد(1979)ساخته شد 0پت ان یکی است که صورت گردتری دارد و همیشه زرد میشود وکلاه سادهبه سر دارد و مت ان دیگری که صورت کشیده کلاه منگولهدار و بلوز بافتنی قرمز (وگاهی قهوهای)دارد این دو تا شخصیت البته در خارج از چکسلواکی و لهستان اسمهای دیگریدارند در آلمان پیتر و پاول هستند 0در سوئیس سپ و هایری در برزیل زکا و ژوکا در هلند برادران بورمن و در ایران خودمان هم که اسم نداشتند و کارتون را به نام "همینه"
می شناختیم 0که البته پر بیراه هم نبود 0اسم کامل کارتون است pat&mat...and that s itایده اولیه پت ومت مال "لوبومیر بنش "کارگردان این مجموعه بود 0او بعدها می گفت ماجرای خرابکاریهای پت ومت را از رفاقت قدیمی خودش و " ولادیمیر ژیرانک " عروسکساز مجموعه و نفر دوم تیم سازندگان گرفته است . بنش تا مرگش در 1995 ، 49 قسمت را ساخت . قسمت اول پت ومت " تعمیر کارها " نام داشت . با استقبالی که از آن شد ، بنش و ژیرانک به فکر ادامه کار افتادند . از 1979 تا 1985 ، به سفارش تلویزیون اسلواکی ، قسمتهای 2 تا 29 در کراتکی فیلم ساخته شد . تیم تهیه کنندگان کارتون ، در 1989 خودشان کمپانی AİF را ساختند و قسمتهای 30 تا 49 در آنجا ساخته شد . به سفارش کارخانجات مرکور که این دو عروسک را برای تبلیغاتش میخواست . او تیم را دوباره جمع کرد و از سال 2002 تا به حال ، سریال را به قسمت 78 رسانده اند . در سری جدید پت و مت ، که گاهی با عنوان " بازگشت پت ومت " هم خوانده میشود ، پت و مت دیگر در خانه سبز رنگ قدیمی نیستند و به آپارتمان رفته اند و علاوه بر ماجراهای دسته گلی به دادن های همیشگی ، گاهی هم سر به سر هم میگذارند و با همدیگر دعوا و تقابل دارند . برای کامل کردن حواشی پت و مت ، به جز بنش و ژیرانک ، باید از اسکومال هم نام برد که موسیقی معروف و خاطره انگیز این مجموعه را ساخت و با یک کارش معروف شد .

نحوه ساخت پت و مت ، از کار های بسیار سخت عروسکی است . بنش با الهام از استادش یرژی ترانکا از همان ابتدا پت و مت را به صورت تک فریم stop-motion فیلمبرداری کرد. در این روش ، برای حرکت دادن عروسکها از نخ یا میل های حرکت دهنده استفاده نمی شود . به جایش عروسک گردانها خودشان به عروسک وفضای پیرامون حالت می دهند . پس از قرار دادن عروسکها در حالت موردنظر ، یک تصویر ثابت از آنها گرفته می شود و بعد عروسک گردانهای حرکتی مختصر به عروسک می دهند . دوباره یک تصویر دیگر گرفته می شود و همینطور تا آخر .... بعد تصاویر ثابت پشت سر هم تدوین میشوند و به شکل انیمیشن در می آیند . بنش با دقت و حوصله ای داشت ، برای هر یک ثانیه از کارتون 24 فریم تصویر می گرفت که میشود برای هر قسمت 7 دقیقه ای پت و مت 10080 فریم . با این وجود ، همواره از نحوه ساخت این مجموعه به عنوان نمونه های از یک تولید کم خرج و موفق نام برده میشود .
معروف است که کل کمپانی انیمیشن AİF در پراگ 100 متر مربع بیشتر وسعت ندارند . و میز تولید پت و مت هم چهار متر مربع بیشتر نیست .
در چک، فیلم های عروسکی از نقاشی متحرک، معروف ترند چون ریشه در یک سنت قدیمی و تئاتر عروسکی دارند که به قرن هجدهم می رسد. گفته مشهوری است که «چکسلواکی در گهواره نمایش عروسکی اروپا قرار دارد». در سینمای عروسکی چک، همیشه نام سه نفر می درخشد؛ یرژی ترنکاف و کارل زمان و براتیسلاو پویار. اینها دست به ابتکارات فراوانی در زمینه کارتون های عروسکی زدند و عروسک ها را جان بخشیدند.
ترنکا که به والت دیزنی چک معروف است، فیلم هایی مثل «هدیه» و «جک پاشنه فلزی» را ساخت که فیلم «هدیه» لقب «همشهری کین» انیمیشن را به خود اختصاص داده است
.در این دست کارتون ها از منابع متنوعی مانند آثار شکسپیر و هانس کریستین اندرسن، ادبیات کلاسیک چک و موضوعات اجتماعی و روز استفاده می شد. مثلا در فیلم عروسکی «شوایک، سرباز پاکدل» که در دهه 50 میلادی توسط ترنکا ساخته شده از ادبیات کلاسیک چک بهره گرفته شد و ترنکا نیز لقب «هنرمند ملی» گرفت.کارل زمان هنرمند دیگری از چک است که در اوایل قرن بیستم به دنیا آمد و مدت ها دستیار استادان نقاش متحرک و عروسکی بود
. 

او در 1955 فیلم «سفر به ما قبل تاریخ» را ساخت و به شهرتی جهانی رسید. «گنج جزیره پرندگان» نقاشی متحرک بلندی است که کارل زمان، آن را با الهام از مینیاتورهای ایرانی و باستیو، ترکیبی نقاشی متحرک و عروسکی ساخت. او با اقتباس هایی از داستان های ژول ورن، فیلم های علمی-تخیلی و کارتونی ساخت که در آنها نقاشی متحرک عروسکی و فیلم زنده در هم می آمیخت و با جلوه های ویژه گرافیکی، طرحی نو در دنیای انیمیشن در می انداخت.کارل زمان با استفاده از سبک امپرسیونیسم و شیوه های خلاق، انیمیشن را تکامل بخشید و در دهه 70 میلادی نیز با تکنیک سه بعدی روی نقاشی متحرک، تجربیات ارزشمندی انجام داد. یکی از نمونه های امروزین انیمیشن چک، کارتون معروف «پت و مت» یا «همینه» است. این عروسک ها در پراگ ساخته شدند، اما پخشی جهانی پیدا کردند
. 
آنها دو آدم نادان هستند که در خانه ای سبز رنگ زندگی می کنند و همیشه دست به خرابکاری می زنند. نویسندگان این مجموعه؛ لوبومیربنش و ولادیمیر ژیرانک هستند. به تازگی مجموعه ای جدید از ماجراهای پت و مت ساخته شده که شامل اپیزودهای 7 دقیقه ای است. این بار پت و مت در یک مجتمع مسکونی و جدا از هم زندگی می کنند، گاهی به هم کلک می زنند و گاهی هم دعوا می کنند و خلاصه داستان های آنها متفاوت از گذشته است.

"موج نو" از گروهی فیلمساز که در برخورد نظری و سیاست ، نظرگاههای مشابه داشته اند تشکیل نشده ! همچنین نمی توان تعدادی فیلم را که مزامینی مشترک و تکنیکهای مشابه دارند به عنوان فیلمها و تکنیکهای سبک موج نو متمایز کرد .
بطور ساده می توان گفت : موج نو دوره ایی کوتاه در تاریخ سینمای فرانسه از 1959 تا 1963 است که طی آن 170 کار گردان نخستین فیلمهای بلند خود را ساختند . پس لزوما موج نو نتیجه شرایطی اقتصادی بود که کارگردانان جوان را قادر ساخت موقتا به تغییر شکل سینمای فرانسه بپردازند.تغییر شکلی نه در جهت متشکل و پایدار ؛ بلکه در جهت انواع شیوه ها و روش ها !
کلود شابرول : ... باید بگم که آرمان من انجام کاری امکان نا پذیره ! این ابدا احمقانه نیست !
ژان کوک گدار : ... می گفتند : که نباید مثلا یک نمای نزدیک را با عدسی میدان باز گرفت . گفتم بر عکس ما این کار را خواهیم کرد ! می گفتند : مثلا نباید دوربین روی دست تراولینگ کرد . گفتم برعکس ما این کار را خواهیم کرد ! این کاملا به میل من بود و می خواستم نشون بدم که هر چیزی مجازه ! چون در سینمای فرانسه در یک روش تفتیش عقاید و دسته بندی کردن و جدا کردن وجود داشت که وارد شدن به این سینما را تا قبل از 40یا 50 سالگی بسیار مشکل میکرد . سینمایی که دارای ممنوعیت ها و قانون هایی بود .من می خواستم نشون بدم که همه این چیز ها بی ارزشه و اگر ارزشی داشته زمانی بوده که کسانی اونها رو اختراع کردن ! اما بیشتر از اونها تقلید میشه !
صنعت فیلم فرانسه در دهه 1950 چندان پذیرای فیلمسازان جوان نبود . لازمه بر خورداری از حمایت حمایت و پشتیبانی از صنعت فیل داشتن شهرت کافی در کار گردانی بود و برای کارگردان شدن می بایست زمانی دراز به شارگردی و کار آموزی پرداخت . در این دوران تعدادی اثر درخشان ساخته شد ؛ اما آن آثار توسط کارگردانانی پدید امد که آن زمان به خوبی در سینمای فرانسه تثبیت شده بودند. کارگردانانی نظیر : روبر برسون ؛ ژاک تاتی و رنه کلمان .
در سال 1956 "رژه وادیم" که در آن زمان به عنوان کارآموزی 28 ساله در درون نظام تجاری صنعت فیلم فرانسه کار می کرد رخصت یافت تا فیلمی نسبتا کم خرج را کارگردانی کند . او از همسرش" بریژید باردو "که بازیگری ناشناخته بود به عنوان ایفا گر نقش نخست استفاده کرد و نتیجه یک موفقیت مالی بسیار عظیم بود.
تهیه کننده گان که در اشتیاق تکرار این موفقیت می سوختند فرمول برنده را اینچنین محاسبه کردند :
کارگردان جوان + بودجه کم = موفقیت !
آنها حساب کردند که اگر پولی را که باید صرف تهیه یک فیلم پرخرج شود در سه فیلم کم خرج سرمایه گذاری کنند شانس خیلی یشتری را در بازگرداندن سرمایه خود دارند که ظاهرا حساب اقتصادی ساده ایی بود .
اما اگر قرار بود تنها "وادیم" و امثال او به ساختن این فیلمها بپردازند موج نوی سینمای فرانسه هرگز به ظهور نمی رسید .
ژاک ریوت : من فکرمیکنم که موج نو در سینما از این نظر دقیقا شبیه امپرسیونیسم در نقاشیه ! چون در دجه اول میل به خارج شدن و بیرون اومدن در اون دیده میشه. پدیده ایی که سهولت ناگهانی و استفاده از یک مرحله فنی چنین امکانی رو فراهم می کنه !
در آن هنگام شماری از فیلمسازان جوان در انتظار نوبت خود بودند . در واقع کارشان بیش از انتظار کشیدن صرف بود. بعضی همچون آلن رنه ، آینس واردا ، کرس مارکر ، ژان روژ و هانری کولپی به ساختن اثار غیر تجاری کوتاه مدت و قویا موثر مشغول بودند .
دیگران ؛ منتقدین کایه دو سینما ؛ یعنی نشریه ایی که در سال 1951 توسط " آندره بازن" -منتقد و نظریه پرداز سرشناس- و "ژاک دانیل وار کروز" که بعدها به فیلمسازی پرداخت ، بنیاد گذارده شد . این گروه شامل اکثر کارگردانان عمده موج نو بجز آلن رنه بوذپد. کارگردانانی چون : ژان لوک گدار ، فرانسوا تروفو ، کلود شابرول ، ارک رومر و ژاک ریو ست .
گروه کایه ؛ فیلمسازان تثبیت شده سینمای فرانسه یعنی کلمان ، بکر ، کلوزو ، اوتانارا ، کایات را مورد حمله قرار داده و در مقابل توجه شان را به کارگردانان فرانسوی گذشته همچون : ابل گانس ، ژان ویگو ، و ژان رنوار معطوف داشتند .
گروه کایه همچنین فیلمهای حادثه ایی به ویژه آثار وسترن و گانگستری را ستودند.
علت و رجهان آنها این بود که بر خلاف محصولات ضعیف و کسل کننده سینمای متعارف فرانسه این گونه فیلمها نشانگر مهر و امضای غیر قابل اشتباه کارگردان بود .
ژاک ریوت : مجله "کایه" خیلی عالی بود . چون بلافاصله بعدش سالهای 52 و 53 محلی شد که مه هر روز همدیگه رو می دیدیم . این موضوع مال چند سال بعد بود . موقعی که ما گروه کوجکی رو تشکیل دادیم که بازن اون رو گروه کوچک هیچکاکی می نامید .
ویژگیهای شخصی مولفی همچون آلفردهیچکاک، هاوارد هاکس و فریتس لانگ را همواره می توان رد یابی کرد یا تشخیص داد . هر یک از این منتقدین خود در آرزوی مولف شدن و بیان کردن نگرش خویش از طریق سبک شخصی اش در سینما بود . بسیاری از آنها با فیلمهای کوتاه 16 میلیمتری تجربه میکردند.
"شابرول"نخستین شانس را برای ساختن فیلم بلند خود کسب کرد . این فیلم یعنی سرژ زیبا در سال 1958 از توجه و اعتبار خاصی در سطح جهان برخوردار شد و موفقیت مالی نسبتا قابل توجهی نیز بدست آورد .
همین خود موجب تشویق دیگر فیلمسازان شد که بتوانند در این مسیر گام بردارند .
سال 1959 مهمترین سال موج نوی سینمای فرانسه بود. هریک از سه فیلمساز بر خواسته ازاین جنبش نخستین آثار بلند خود را به نمایش گذاشتند
ژان لوک گدار با فیلم از نفس افتاده ، فرانسوا تروفو با فیلم 400 ضربه و آلن رنه با فیلم هیروشیما عشق من .
از این گروه کا یه دو سینما دو فیلم با موفقیت مالی عظیمی روبرو شدند .
این دو فیلم از نفس افتاده گدار و عموزاده ها اثر شابرول بودند .
همچنین در آن سال موج نوجوایز جشنواره کن 1959 را تساحب کرد .
هیروشیما عشق من جایزه بین الملی منتقین فیلم
400 ضربه جایزه جایزه بهترین کارگردانی
و فیلم مارسل کامو یعنی ارفه سیاه جایزه بزرگ جشنواره را به اختصاص داد .
اما تا سال 1961 آنقدر شکست های مالی در موج نو پدید آمد که حامیان اقتصادی جنبش بیش از پیش محتاط ساخت ودر سال 1964 سرمایه گذاری این فیلمها به همان اندازه دهه 1950 سخت و نا ممکن می نمود در واقع کار موج نو عملا به پایان رسیده بود .
بیشتر آن عده 170 نفری کارگردانانی که نخستین فیلم خود را ساخته بودند هرگز موفق به ارایه اثر دیگری نشدند واین شاید ازبعضی لحاظ خوبی بود .
بعضی از کارگردانان جذب سینمای تجاری شدند. ولی عده کمی از این نهضت بر جای ماندند و به آفرینش فیلمهای شخصی خود ادامه دارند . این فیلمها تاثیر مشخص و عمده ایی بر سراسر جهان داشته است.
فرانسوا تروفو ، آلن رنه و ژان لوک گدار سه فیلمسازی هستند که به این گروه آخر تعلق دارند ......

